وای از این تنهایی .....

سلام خیلی خوش اومدین

 
http://best1.persiangig.com/4gspul0.jpg

فرصت ما تموم شده

باید از این قصه بریم

فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم...

خاطره هارو یادمه، لحظه به لحظه مو به مو

هیچی رو یاد من نیار

اونقدر خرابم که نگو...

بد بودمو بدتر شدم

میرم با پاهای خودم

میرم نمیدونم کجا؟؟

آخ کم اوردم به خدا...

دلگیرم از دست خودم

کاش عاشقت نمیشدم

هر جوری میخواستم نشد

از غم یه ذرّم کم نشد...

من موندمو تنهاییام

از دنیا هیچی نمیخوام

عاقبت منو نگاه...

اشتباه پشت اشتباه...

***

هر روز عاشقتر شدیم،تو عشق خاکستر شدیم

سوختیم ولی به آرزومون نرسیدیم...

فقط گریه فقط عذاب،صدتا سوال بی جواب

نه من نه تو از عاشقی خیری ندیدیم...

***

دلگیرم از دست خودم

کاش عاشقت نمیشدم

هر جوری میخواستم نشد

از غم یه ذرّم کم نشد...

من موندمو تنهاییام

از دنیا هیچی نمیخوام

عاقبت منو نگاه...

اشتباه پشت اشتباه...

***

فرصت ما تموم شده

باید از این قصه بریم

فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم

خاطره هارو یادمه، لحظه به لحظه مو به مو

هیچی رو یاد من نیار

اونقدر خرابم که نگو...

 4.jpg


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط دریا|



 

با عرض تسلیت شهادت حضرت علی (ع)  و همچنین فرا رسیدن شب های قدر  . امیدواریم من رو از دعا های خیرتون بی نصیب نگذارید.

 

امشب رحمت دوست جاریست، مانند رود، نه! مانند باران، اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید،

کسی اینجا محتاج دعاست،

 اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط دریا|




اگر باران نبارد باغبان دلگیر خواهد شد

و فرصت
های فروردین نصیب تیر خواهد شد

اگر باران
نبارد برکه ی احساس می خشکد

و هم نیلوفرمرداب غافلگیر خواهد شد

اگر باران
نبارد کفتر سهراب میمیرد

وکفتر بازآیا راغب شبگیر خواهد شد؟!

اگرباران
نبارد "باز باران با ترانه
_
با گهر های
فراوان "از چه رو تحریر خواهد شد؟!

اگرباران
نبارد شاخه ی نرگس نمی داند

که گلدان وامدار پنجره تعبیر خواهد شد!!

اگرباران
نبارد واژه ی باران چه خواهد شد؟

و آیا رنگ شعری باز سبز سیر ...
نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط دریا|




حتما بخون خیلی قشنگه


حالمان بد نيست غم كم مي خوريم

 

كم كه نه، هر روز كم كم مي خوريم

 

آب مي خواهم سرابم مي دهند

 

عشق مي ورزم عذابم مي دهند

 

من نمي دانم كجا رفتم به خواب

 

از چه بيدارم نكردي آفتاب؟!

 

خنجري بر قلب بيمارم زدند

 

بي گناهي بودم و دارم زدند

 

بعد از اين با بي كسي خو ميكنم

 

هر چه در دل داشتم رو ميكنم

 

درد ميبارد چو بدتر ميكنم

 

طالعم شوم است باور ميكنم

 

خنجري نامرد بر قلبم نشست

 

از غم نامردمي پشتم شكست

 

مي ايستم از مردم خنجر به دست

 

بت پرستم ،بت پرستم،بت پرست

 

عشق اگر اين است مرتد مي شوم

 

خوب اگر اين است من بد مي شوم

 

قفل غم بر درب سلولم مزن

 

من خودم خوش باورم،گولم مزن

 

من نمي گويم كه خاموشم مكن

 

من نمي گويم،فراموشم مكن

 

من نمي گويم كه با من يار باش

 

من نمي گويم...مرا غمخوار باش

 

من نمي گويم...دگر گفتن بس است

 

گفتن اما؛هيچ شنيدن بس است

 

روزگارت باد شيرين،شاد باش

 

دست كم يك شب توهم فرهاد باش

 

واي رسم شهرتان بي داد بود

 

شهرتان از خون ما آباد بود

 

از در و دیوارتان خون میچکید

 

خون من,فرهاد و مجنون میچکید

 

خسته ام از قصه های شومتان

 

خسته از همدردی مصنوع تان

 

عشق از من دور و پایم لنگ بود

 

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

 

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

 

بویی از فرهاد دارم تیشه ام

 

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

 

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هیچ کس دست ما را وا کرد؟نه!

 

فکر دست تنگ ما را کرد؟نه!

 

هیچ کس اندوه ما را دید؟نه!

 

هیچ کس از حال ما پرسید؟نه!

 

هیچ کس چشمی برایم تر نکرد

 

هیچ کس یک روز با من سر نکرد

 

هیچ کس اشکی برای من نریخت

 

هر که با ما بود از ما می گریخت

 

چند روزی است حال من دیدنی ست

 

حال من از این وآن پرسیدنی ست

 

گاه بر حافظ تفعل می زنم

 

حافظ دیوان فالم را گرفت

 

یک غزل امد که حالم را گرفت:

 

"ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود ان چه می پنداشتیم"
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط دریا|




   

 

شب بود باران نمی بارید……….

شکوفه لبخند نمی زد…………


اولین شب بود و پی اش هزار شب و پیشش هیچ شب…………..

از آسمان برف می آمد و تو نگاهت را در کوله باری خواستنی گذاشتی و عزم رفتن کردی………


فاصله ی نگاه تو تنها به اندازه ی یک نت بود………

نه یک پرده……

.تنها نیم پرده………..

دیگر اشک هایم هم برایت حرمت نداشت……………


به پنجره((ها))کردم…………….

چقدر برف….:.((عزیز امشب نرو برف هم بهانه ای است برای نرفتتنت………))و تو………….

ساده حتی بی هیچ لبخندی یا حتی کلامی رفتی………..

 و امروز فردای دیشب……………………

عجب فاصله ی نگاهمان را زیاد کردی………….

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط دریا|



نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط دریا|



 
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط دریا|



قاصدک غم دارم

غم آوارگی و دربدری

غم تنهایی وخونیین جگری

قاصدک وای به من همه ازخویش مرامیرانند

همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند

مادر من غم هاست

مهد و گهواره ی من ماتم هاست

قاصدک دریابم!روح من عصیان زده وطوفانیست...

آسمان نگهم بارانیست

قاصدک غم دارم

غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم

قاصدک غم دارم

غم من صحراهاست

افق تیره اوناپیداست

قاصدک دیگرازاین پس منم و تنهایی

وب ه تنهای خود درهوس عیسایی!

و به عیسایی خودمنتظرمعجزه ای غوغایی

قاصدک زشتم من زشت چون چهره ی سنگ خارا

زشت مانند زال دنیا

قاصدک حال گریزش دارم

میگریزم به جهانی که درآن پستی نیست

پستی و مستی و بد مستی نیست

میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست

شاید این نیزفقط یه رویاست

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط دریا|




باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،

می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.
می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ، رو به سوی شادکامی .
می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،
بانگ شادی پس کجا بود؟
این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.
می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره
از کنار برکه ی خون.
باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،
بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی
مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری… 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط دریا|



   سلام

دوستای گلم ممنون که منو توی این چند وقت تنها نزاشتی

دیر رسیدم تقریبا مثل همیشه

عیدای قشنگو بهتون تبریک میگم

یه مطلب قشنگ گذاشتم حتما بخونن

شاید واسمون تجربه بشه

 

سرگرمی تفریحی موری.کام ||| Www.m0ri.Com

 

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید.

 سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند،

 جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم.

 شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد…

طاقتم طاق شد.

 از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.


گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش.

 گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا،

 دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک،

صِداش از پشتِ سر آمد.


صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم.

خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید

صِدام می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود.

 کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده،

صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد

 – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.


تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود

. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد.

 سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.


ترس‌خورده هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم

.
مبهوت.
گیج.
مَنگ


هاج و واج نِگاش کردم.


توو دستِچپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش.

نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه.

 نگام برگشت ساعت خودم را سُکید.


چهار و چهل و پنج دقیقه!


گیج درب و داغان نگا ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!


نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط دریا|



 

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...



شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !



تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!



تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛



هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !



برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد



و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد



تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!



متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم



از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط دریا|



     حتما بخون خیلی قشنگه

حالمان بد نيست غم كم مي خوريم

 

كم كه نه، هر روز كم كم مي خوريم

 

آب مي خواهم سرابم مي دهند

 

عشق مي ورزم عذابم مي دهند

 

من نمي دانم كجا رفتم به خواب

 

از چه بيدارم نكردي آفتاب؟!

 

خنجري بر قلب بيمارم زدند

 

بي گناهي بودم و دارم زدند

 

بعد از اين با بي كسي خو ميكنم

 

هر چه در دل داشتم رو ميكنم

 

درد ميبارد چو بدتر ميكنم

 

طالعم شوم است باور ميكنم

 

خنجري نامرد بر قلبم نشست

 

از غم نامردمي پشتم شكست

 

مي ايستم از مردم خنجر به دست

 

بت پرستم ،بت پرستم،بت پرست

 

عشق اگر اين است مرتد مي شوم

 

خوب اگر اين است من بد مي شوم

 

قفل غم بر درب سلولم مزن

 

من خودم خوش باورم،گولم مزن

 

من نمي گويم كه خاموشم مكن

 

من نمي گويم،فراموشم مكن

 

من نمي گويم كه با من يار باش

 

من نمي گويم...مرا غمخوار باش

 

من نمي گويم...دگر گفتن بس است

 

گفتن اما؛هيچ شنيدن بس است

 

روزگارت باد شيرين،شاد باش

 

دست كم يك شب توهم فرهاد باش

 

واي رسم شهرتان بي داد بود

 

شهرتان از خون ما آباد بود

 

از در و دیوارتان خون میچکید

 

خون من,فرهاد و مجنون میچکید

 

خسته ام از قصه های شومتان

 

خسته از همدردی مصنوع تان

 

عشق از من دور و پایم لنگ بود

 

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

 

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

 

بویی از فرهاد دارم تیشه ام

 

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

 

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هیچ کس دست ما را وا کرد؟نه!

 

فکر دست تنگ ما را کرد؟نه!

 

هیچ کس اندوه ما را دید؟نه!

 

هیچ کس از حال ما پرسید؟نه!

 

هیچ کس چشمی برایم تر نکرد

 

هیچ کس یک روز با من سر نکرد

 

هیچ کس اشکی برای من نریخت

 

هر که با ما بود از ما می گریخت

 

چند روزی است حال من دیدنی ست

 

حال من از این وآن پرسیدنی ست

 

گاه بر حافظ تفعل می زنم

 

حافظ دیوان فالم را گرفت

 

یک غزل امد که حالم را گرفت:

 

"ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود ان چه می پنداشتیم

 

نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط دریا|



 

 

 

 

 

 

 

حصار شيشه اي

من و گل رز قرمزي که توي حصار شيشه اي محبوس شده بود . روبروي هم . با يک خروار دليل براي شاديهاي مشترک و يک کمي غصه براي همدردي . گل رز قشنگم تو منو ياد کسي که تورو بمن هديه کرد مي ندازي .ولي من . نمي خواهي بگي که من تورو ياد اون کسي مي ندازم که تو رو توي اون شيشه ي کذايي کرده . اگه بخواهي ،يکروز زندان شيشه ايتو مي شکنم و ميارمت بيرون . ولي. ولي اونوقت مي ميري .آخه بيرون ، توي دنياي ما هوا خيلي سرده .مي دوني سرد چيه؟ گلها تحملشو ندارن . من نمي خوام حصارتو بشکنم که بعدش ببينم که توي دنياي سنگي ما قلبت شکسته شده يا توي اين سرماي قلب آدمها قلب کوچولوي سرخت يخ زده باشه . ولي من مواظبت هستم . من دوستتم .ولي .مي دوني چيه؟ مي ترسم تو معني دوستيو نفهمي . آخه هر چي باشه تو يک گل پارچه اي هستي . يک گل مصنوعي با يک دنياي مصنوعي . تو دوست من هستي؟ يعني قلبت هم پارچه ايه؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط دریا|



شب قدر واسه همه دعا کنید

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط دریا|



سلام دوستان عزیز

امسال نتونستم زود خودمو برسونم و به شما شروع ماه خدا رو تبریک بگم

میدونید مشکلات هیچ وقت خبر نمیکنه

روز اول ماه رمضون ۳پدربزرگم بود

خیلی سخته خیلی

اصلا باور نمیکنم که نیستن

بچه ها واسه پدر بزرگم یه فاتحه اگه دوست داشتین بخونین

اونو بهترین جایی که توی ایران میشه پیدا کرد خاکش کردن

توی این ماه قشنگ منو از دعاهای قشنگتون دریغ نکنین

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 6:6 قبل از ظهر توسط دریا|



نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط دریا|



ای زندگی

به من  آموختی  اشک زیباست

درد و رنج

غم و غصه تحفه ء روزگار است

که نصیب هر کس نشود

آموختی

چگونه بسوزم و بسازم و دم نزنم

چگونه در مقابل شادیها بایستم

و غم و درد و رنج را به آغوش بکشم

 اما چرا نیاموختی که چگونه با تو وداع کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط دریا|



 

 

   تو

نیستی که ببینی ,چگونه ,دور از تو

به روی هر چه درین خانه ست

غبار سربی اندوه ,بال گسترده ست

تو نیستی که ببینی ,دل رمیده من

به جز تو ,یاد همه چیز را رها کرده ست

نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 7:12 قبل از ظهر توسط دریا|



 

کجایی که دلتنگتم ...

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط دریا|



من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من …

غصه هایت برای من  …

همه بغضها و اشکهایت برای من ..

بخند برایم بخند

آنقدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده

 دوستت دارم …

 


 

نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط دریا|



 

بر سنگ مزارم بنویسید: در زندگی بارها بالهایم را گشودم

تا همچون پرنده ای سبک بال

به پرواز در آیم اما هربار شکارچی حقیری قلبم را نشانه

گرفت وبر زمینم کوفت شاید

مرگ پایانی بر این پرواز شکست گونه باشد وآغاز

رهایی...!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط دریا|



شعر و متن عاشقانه sms-jok.royablog.ir

رفتن تو هستی مرا شکست !

 

  این شکست تهی بدون تو

 

   لا به لای بستر زمان دفن می شود

 

      رفتنت معنای ناتمام قفس را برایم تمام می کند

 

          و تداوم ناگزیر آرزوهایی خواهد شد

 

   که تو آن را به التهاب دست های من بخشیده ای

 

      رفته ای و نمی دانی

 

         غم گریز تو را در درنگ بهانه هایم گم می کنم

 

               می شکنم و می گزارم تا شانه های من

 

         در رگبار اندوه بی پایان تو

 

              چشم انتظار جاده ای بماند

 

                که تو به آن چشم دوخته ای...

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط دریا|



خیلی سخته فکر کنن مستحق تنهاییم  ...........

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط دریا|



چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی

دکمه های پیانو .صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .


روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت

 .(بقیه درادامه مطلب…)

 

 

http://canopusoheil.persiangig.com/image/postal%20cards%20&%20lovely%20pics/alone%20piano.jpg


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط دریا|



چشم ها دیگر نگران کسی نیستند !

  پروانه هم

دیگر برای سوختن شمع بیتابی نمی کند!

و قاصدک ها :

- یا کوچ کرده اند !

-یامرده اند !

افسوس

سوراخ بی وفایی قلب ها بزرگتر شده اند

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط دریا|



 

خسته شدم ،
نيست شدم ...
گوشم از اين حرف ، پُر است:
                " آخر غصه ، مُردن است !
مُردن من ،
همين دم است !
                     " که از تو دورمانده ام .
من که بدون روي تو ،
رو ، به هوا ، نميکنم.
من که بدون چشم تو ،
بنده دعا نميکنم.
دور شدي ،
کور شدم.
                     " مشعل بي نور شدم.
من !
که بدون اسم تو ،
اسم ، صدا نميکنم.
ماه ،
چه ماه ِ کاملي !
دست مريزاد ، خدا !
من که بدون روي اون
ماه نگاه نميکنم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط دریا|



مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم

برایم بگرید

نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط دریا|



اومدم شب هارو باور نکنم بوسه نذاشت
اومدم غصه رو باور نکنم،شب نمیذاشت
حالا باور بکنم یا که باور نکنم
دردی درمون نمیشه
کاری آسون نمیشه
کوه غصه توی قلبم دیگه ویرون نمیشه
می تونست چشمای تو شب هارو روشن بکنه
نذاره غم توی دل این قده شیون بکنه
توی دل هیچ میدونی غم داره آواز میخونه؟
دل تو،خنده ی تو،چشمای تو،دستای تو
میتونستن نذارن
شب هارو باور بکنم
حالا باور بکنم یا که باور نکنم
دردی درمون نمیشه
کاری آسون نمیشه
توی دل هیچ میدونی غم داره آواز میخونه؟
اینو من میدونم و این شب تاریک میدونه.........

 

  شعر و متن عاشقانه sms-jok.royablog.ir

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط دریا|



 

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشتت را بگو

ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دلفکار

می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین

طره یی از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گویی بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

اینکه می بینید در شور است و شین

ذکر لالائیش بوده یا حسین(ع)

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را بدوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا به خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

هرچه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

در قیامت عطر و بویش  میدهم

پیش مردم آبرویش میدهم

باز بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت

آری آری هرکه پا بست من است

نامه ی اعمال او دست من است

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 4:53 قبل از ظهر توسط دریا|



چه زیباست بخاطر تو زیستن

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،

مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛

برای تو می تپد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 4:9 قبل از ظهر توسط دریا|




مطالب پيشين
» اونقدر خرابم که نگو...
» یا علی
» باران
» رسم بي داد..
»
» دیگه هیچ حرفی ندارم .
»
» قاصدک غم دارم
» باران
» عشق
Design By : ParsSkin.Com